كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )

146

سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )

نداشت ، كه او هر روز از مرودشت براى خودش غذا بياورد . در سه روز عيد كشاورزها و زنها و دخترهاى زيادى با الاغ و پياده از روستاهاى اطراف به تخت‌جمشيد آمدند . شايد آنها مىخواستند در تخت‌جمشيد گردش بكنند و شايد هم مىخواستند ، بيگانه‌اى را كه به اين‌جا آمده بود ببينند . مثل زنهاى تركمن و كرد ، زنهاى اين منطقه هم به‌ندرت صورت خود را با چادر مىپوشاندند . چون ايرانيها خرافاتى هستند ، كمتر كسى را مىشود ديد كه دعايى را به قطعه چرمى پيچيده نباشد و آن را از خودش نياويخته باشد . يكى از اين دخترها چيزى از نقره از گردنش آويخته بود ، كه روى آن به خط عبرى نوشته شده بود . او معتقد بود ، تا وقتىكه اين نوشته را همراه داشته باشد ، همه با او دوست خواهند بود . هم از اين دختر و هم در فرصت‌هاى ديگر از كسان ديگر شنيدم ، كه مسلمانها توجهى به اين موضوع ندارند ، كه نويسندهء دعا از چه دينى پيروى مىكند . كافى است كه نويسندهء دعا آدمى مذهبى و عالم باشد . آنها اغلب از من هم مىخواستند ، كه براى مقابله با بيماريها و حوادث ناگوار ، نوشته‌هايى به آنها بدهم . بهترين مهمانى كه من از ساكنين اين‌جا داشتم مرد عربى بود از سوريه . اما او خودش را از بحرين مىدانست و از اين‌روى از اعتبار خوبى برخوردار بود . چون علماى بزرگ شيعه‌ها از اين جزيره هستند . اين مرد تنها كسى بود ، كه من با او بدون مترجم صحبت مىكردم . او بيشتر از 30 سال بود كه در ايران بود و از دهكدهء كمره ، كه در اين حوالى بود ، آن‌قدر درآمد داشت ، كه مىتوانست زندگى خيلى راحتى داشته باشد . او از اين‌كه عرب بود به خودش مىباليد و بيشتر لباس عربى مىپوشيد و ديگران او را شيخ مىناميدند . كدخداى مرودشت ، كه خواندن و نوشتن بلد بود ملا ناميده مىشد . چون اين شيخ تظاهر به عالم بودن مىكرد و مىگفت ، كه اغلب به خرابه‌هاى تخت‌جمشيد مىرود و به تماشاى اين آثار باستانى مىپردازد ، اميدوار بودم ، كه او بتواند به من بگويد ، كه نويسندگان